323918 747 سعيد نعمت‌الله از «زير پای مادر» می‌گوید

«لبخند رخساره» عنوان آخرین فیلمنامه سعید نعمت‌الله اســت. نامی که بعدها به خاطر پخش سریال در ماه رمضان به «زیر پای مادر» تغییر کرد. او اما در تمام مدت گفت‌وگو از فیلمنامه‌اش با همین نام اسم برد. داســتان تازه این فیلمنامه‌نویس که تا امروز تلویزیون را از دیگر بخش‌های تصویر جذاب‌تر می‌داند، با محوریت زنانی روایت می‌شود که گذشته‌، امروز‌شان را رقم زده اســت. گذشته‌ای که به نظر می‌رسد چاره‌ای برای گریز از آن نیست. 

به نقل اعتماد، تعلق خاطر نعمت‌الله به این گذشته اما از سبک زندگی او و پایبندی‌ به اصولی می‌آید که در دنیای امروز بیش از همیشه به آن معتقد اســت. او دوران خوشایندی که ســال‌ها پیش سپری کرده را، با مشکلات و معضلات جامعه در این روزها پیوند می‌دهد و تلاش می‌کند توجه آدم‌ها را به روزهایی معطوف کند که امروز از آن دست کشیده‌اند. 

این همان ایده‌آلی اســت که نعمت‌الله برای رسیدن به آن فیلمنامه‌نویسی را انتخاب کرده اســت. در واقعیت اما نقدهایی به شیوه روایت او و شخصیت‌هایی که خلق می‌کند وارد اســت، نقدهایی که گاه منصفانه و در برخی موارد هم غیرمنصفانه قلمداد می‌شود. در این میان اتفاق حیاتی و قابل توجه این اســت سعید نعمت‌الله فیلمنامه‌نویس، خودش اســت حتی وقتی قرار اســت گفت‌وگو کند. او بلد نیست طور دیگری زندگی کند، حرف بزند، قصه بنویسد و شخصیت بسازد. به خاطر این صداقت جاری در زندگی و آثارش شناخت جهان‌بینی او خالی از لطف نیست.

علاقه‌تان به فیلمنامه‌نویسی آن هم در حوزه مسائل اجتماعی از کجا شکل گرفـــــت؟

هفت ســاله بودم که نخستین قصه‌های زندگی‌ام را نوشتم. آن موقع اوضاع خیلی بهتر بود، چون جایی به نام کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان با اساتید جذاب وجود داشت. همان روزها قصه‌ای نوشتم که جایزه گرفـــــت. یادم می‌آید از مدرسه برمی‌گشتم و کارنامه‌ام را گرفـــــته و ریاضی اول ابتدایی را تجدید شده بودم. تجدید شدن برایم حیاتی نبود و فقط نگران ناراحتی مادرم بودم. خوشحال بودم که آن روز می‌خواهم در کانون قصه‌خوانی کنم. کارنامه را روی میز گذاشتم، خانوم بهرامی نامی کلاس را می‌گرداند. (می‌خندد) خنده‌ام برای این اســت که یادم افتاد آن روزها آدم‌ها چقدر بی‌توقع کار می‌کردند. 

در حال قصه خواندن بودم که خانوم بهرامی کارنامه‌ام را از روی میز برداشت و تجدیدی‌ام را دید. در عالم بچگی می‌خواســتم بدانم عکس‌العملش چیست. کارنامه را که برداشت، یک پاکت روی میز گذاشت. پاکتی که شبیه پروانه بود. قصه‌خوانی که تمام شد، خانوم بهرامی گفت ریاضی را تجدید آوردی؟ عیبی ندارد عوضش قصه‌ات در منطقه اول شده و این پروانه هم جایزه‌ات اســت. جایزه‌ام پروانه طلایی بود که به محض رسیدن به خانه، به مادرم دادم. او هم به خاطر تجدیدی چیزی نگفت، از رتبه آوردنم برای قصه‌خوانی خوشحال شد و فقط گفت شهریور قبول شو!

من از کانون پرورش فکری قصه‌نویسی را شروع کردم و جلوتر رفـــــتم. یادم اســت وقتی در راهنمایی انشا می‌نوشتم باور نمی‌کردند خودم نوشتم و می‌گفتند این انشا کار بزرگترت اســت. همه علاقه‌ام به داســتان هم در راســتای زندگی‌ام و به واسطه برادرم حمید که ١٠ ســالی از من بزرگ‌تر بود، شکل گرفـــــت. یادم اســت حمید ١٩ ســاله بود و من ٩ ســاله، می‌خواســت فیلم بسازد و از من خواســت برایش بازی کنم. 

فیلم هشت میلی‌متری به نام «توپ». حمید نعمت‌الله با همکاری هادی مقدم‌دوست، علی توانا و فیلمبرداری محمدرضا سکوت این فیلم را ساخت. من در این فیلم بازی کردم. بعد از «توپ» هم فیلم دیگری به نام «اتفاق آخر» ساخت و در آن هم بازی کردم. به خاطر بازی در این فیلم در جشنواره‌ای که در تئاترشهر برگزار می‌شد، جایزه بهترین بازیگر را گرفـــــتم! آن موقع جایزه نقدی‌ام را گرفـــــتند و به جای آن آرشیو مجلات فیلم و دنیای ورزشی را به من هدیه دادند. 

اتفاقا این جایزه را بیشتر دوست داشتم. بعد از آن همیشه می‌گفتم خدایا من دوست دارم نویسنده باشم. دیپلمم را گرفـــــتم و فصل دانشگاه شد، دنبال برپا کردن مقدمات دانشگاه بودم تا اینکه یکی از دوستان شاعرم به نام صمد، دستم را گرفـــــت و مرا برد به تاریکخانه مادرش. مادرش عکاس بود؛ کتابخانه‌ بزرگی هم در همان تاریکخانه بود. صمد به من گفت سعید دانشگاه اینجاســت. اگر شوق آن طرف را داری برو اما دانشگاه واقعی این کتاب‌هاســت. اینجاســت که می‌توانی یک چیزهایی را یاد بگیری. او مرا از رفـــــتن به دانشگاه منصرف کرد و واقعا کتاب‌ها و نوارهایش برایم دانشگاه بود. بعد از آن هم مدام می‌نوشتم.

یعنی از هان ابتدا درآمدتان از نوشتن بود؟

آن موقع دفتر مونتاژی داشتم که درآمد خوبی داشت، یعنی جزو جوان‌های پولدار آن دوران بودم.

تدوین می‌کردید؟

کار تدوین و فطریقه فیلم آن هم به صورت یواشکی! فیلم‌های غیرمجاز بیرون می‌دادیم و چون آن موقع بیشتر فیلم‌ها غیرمجاز بود! یک روز به این نتیجه رسیدم چون درآمدم از جای دیگری اســت، اگر سراغ نوشتن بروم برایم اتفاق بدی نمی‌افتد.

حمید نعمت‌الله در معرفی‌تان به دنیای سینما نقش داشت؟ چون نخستین فیلمنامه‌تان سینمایی بود؟

حمید آدم سرسختی اســت و اهل معرفی کردن کسی نیست، من هم هیچ‌وقت از او نخواســتم این کار را بکند. خودم یک تنه تلاش کردم و خدا هم کمک کرد و توانستم شروع کنم به نوشتن. «حوالی اتوبان» نخستین کار سینمایی بود که فیلمنامه‌اش را نوشتم و قبل از آن هم یکی، دو تله‌فیلم برای تلویزیون نوشته بودم. بعد از آن سریالی نوشتم که کارگردان آن را خوب نساخت و اسمم را از تیتراژ درآوردم. بعد هم همزمان «رستگاران» را نوشتم.

اگر حمایت حمید نعمت‌الله را نداشتید، چطور توانستید وارد جمع سینمایی‌ها شوید و «حوالی اتوبان» را بنویسید؟

دفتری بود که در آن یک سری فیلم برای پلیس ساخته می‌شد و خروجی‌اش جایی هم پخش نمی‌شد. فیلم‌هایی که فقط به خلاف‌های پلیس معطوف بود و برای آموزش به نیروهای پلیس ساخته می‌شد. حمید در آن دفتر همکاری می‌کرد. یک‌بار از من خواســتند فیلمنامه‌ای که آدم باسابقه و اسم و رسم‌داری نوشته بود، بازنویسی کنم. بعد از موفقیت بازنویسی آن فیلمنامه با من قرارداد بستند. این شد بهانه ورود من. 

بعد از «حوالی اتوبان» و سریال «رستگاران»، فیلمنامه سینمایی «طاووس‌های بی‌پر» را نوشتم که کار خیلی عجیبی بود چون همه اسم‌شان را به عنوان فیلمنامه‌نویس پای آن کار زدند!

«طاووس‌های بی‌پر» کار جواد مزدآبادی بود؟

بله متاسفانه و خیلی از بازیگران آن کار به واسطه فیلمنامه جذب شده بودند. بعد از این فیلم به واسطه اشتراک ذهنی‌ای که با یکی دو نفر از نزدیکانم داشتم، متوجه شدم مدیوم تلویزیون برایم خیلی جذاب اســت.

مدیوم تلویزیون چه جذابیتی برای‌تان دارد؟

مدیوم بامزه‌ای اســت. ســال‌ها پیش که مثل حالا ماهیچه قلبم ضعیف نبود، داشتم جایی می‌رفـــــتم و مجبور بودم چهار طبقه را با پله بالا بروم. به هر پاگردی که می‌رسیدم بعضی از دیالوگ‌های فیلمنامه‌هایم را از داخل خانه‌ها می‌شنیدم. این ارتباط با مخاطب همیشه برایم جذاب اســت. نکته دیگر این اســت برخلاف آنچه همیشه می‌گویند که تلویزیون زیاد دچار ممیزی و سانسور می‌شود، اتفاقا بخش خصوصی خیلی بیشتر درگیر این ممیزی اســت. می‌دانید چرا؟ چون در بخش خصوصی سرمایه‌گذاری شخصی حاکم اســت و مدام می‌خواهند تو را به آنچه خودشان تمایل دارند معطوف کنند. بخش خصوصی مدام به گیشه فکر می‌کند.

از کجا به این نتیجه رسیدید؟ تجربه شخصی‌تان اســت یا از دور قضاوت می‌کنید؟

در سه ســاله اخیر، پیشنهادهای زیادی از شبکه نمایش خانگی با اسپانسرهای معروف داشتم. آدمی که بعدها معلوم شد مفسد اقتصادی اســت، یک روز سر صحنه یکی از کارهای ما آمد. او شرکت هواپیمایی داشت و می‌خواســت من درباره آن شرکت برایش فیلمنامه بنویسم و او هم اسپانسر شود. 

من به او گفتم شما پولداری و من نمی‌توانم با شما کار کنم چون ذهنیت ما خیلی با هم متفاوت اســت. همین چیزها را دیدم که می‌گویم امنیت تلویزیون خیلی بیشتر اســت. سریال «لبخند رخساره» از ابتدا تا انتها ١٠ ثانیه هم ممیزی نشد. یک‌بار به ما نگفتند چرا فلان بازیگر یا فلان آدم را آوردید! تلویزیون برای من خیلی جذاب اســت و به واسطه این مدیوم می‌توانم با مردم ارتباط برقرار کنم. حمید هم همین حس را به تلویزیون دارد. او بعد از آخرین فیلم سینمایی‌اش، دوباره سراغ ساخت تله فیلم آمده اســت.

علاقه و پایبندی شما به تلویزیون به این دلیل نیست که یک سری الزامات این مدیوم را خوب شناختید؟ به نظر می‌رسد بعد از این همه کار می‌دانید نباید سمت چه چیزهایی بروید.

مگر سیروس مقدم الزامات تلویزیون را خوب نمی‌شناسد؟ مگر یک کاری به نام «تا ثریا» از او پخش نشد که پنج قسمتش را حذف کردند؟ مســاله شناخت الزامات نیست. من در خانه‌ام قانونی دارم که هر کس وارد می‌شود باید کفش‌هایش را دربیاورد، حالا بعضی‌ها چندقدم هم با کفش داخل آمده‌اند. 

حکایت کار ما در تلویزیون همین اســت. ما برای همین چندقدم و رسیدن به این موقعیت به‌قدر کافی جنگیده‌ایم. بارها شده از یک پروژه انصراف دادم. زمانی تو مجبوری کار کنی تا نیازهای مالی‌ات مرتفع شود. خدا رو شکر من نیاز مالی ندارم. یعنی دارم، همه‌مان داریم، اما یاد گرفـــــتم با چیزهایی که دارم زندگی کنم. بخش مالی ماجرا من را به سمت تلویزیون سوق نمی‌دهد. این احترام اســت که من را دنبال یک پروژه می‌کشاند.

احترامی که از آن حرف می‌زنید، یعنی چه؟

یعنی معنی ناظر کیفی در کارهای ما عوض می‌شود و فضایی به وجود می‌آید که این آدم‌ها به برادر و دوست تبدیل می‌شوند. خیلی از ناظر کیفی‌ها هم اینطور نیستند. البته این را هم بگویم تکلیف ما از همان روز اول با تلویزیون طریقهن اســت، یعنی همه‌چیز را حل می‌کنیم. من با خیلی از مدیران کار کردم و آنها هیچ‌وقت حرف منطقی را رد نکردند. 

خیلی‌ها به من می‌گویند نگو من با تلویزیون مشکل سیاسی دارم، اما من می‌گویم که با تلویزیون مشکل سیاسی دارم ولی می‌توانم با بخش نمایش آن کار کنم. خوشبختانه همه آدم‌هایی هم که ما با آنها کار کردیم آدم‌های دموکراتی هستند، همین جناب آقای میرباقری، یکی از دموکرات‌ترین مدیران تلویزیون اســت.

یعنی تا اینجا هیچ کدام از فیلمنامه‌های شما در تلویزیون دچار ممیزی و سانسور نشده اســت؟

همه نزدیکانم که تعدادشان هم زیاد نیست، من را می‌شناسند و می‌دانند به ماندن تحت هر شرایطی تن نمی‌دهم. دست به قهر کردنم و رفـــــتنم خیلی خوب اســت! ماجرا این نیست که بنشینم و وقتم را صرف ممیزی‌های تلویزیون کنم، به خدا تا حالا ممیزی به کارهای من نخورده اســت! من آن چیزی که خواســتم را نوشتم. 

بله شاید دوست داشته باشم یک روزی قصه عشق عروسی به پدر شوهرش را بنویسم! اگر سوییس بودم حتما می‌نوشتم، اما می‌دانم اینجا نمی‌شود سراغ چنین داســتانی رفـــــت! به همین خاطر با صراحت می‌گویم تمام آثاری که از من پخش شده، در مجموع ١٠ دقیقه‌اش هم درنیامده اســت.

نگفتید دغدغه‌تان نسبت به مسائل اجتماعی از کجا شکل گرفـــــت؟

من تهرانی‌ام و هیچ‌وقت در زندگی‌ام شهرستان نداشته‌ام. بچه‌ها تابستان‌ها که تعطیل می‌شدند همیشه جایی داشتند که بروند اما من جایی نداشتم و زیاد در کوچه و خیابان می‌گشتم. از خانه‌مان که سمت وحیدیه بود تا میدان انقلاب می‌رفـــــتم و کتابفطریقهی‌های راســته انقلاب را خیلی دوست داشتم. 

یادم اســت فیلمنامه «کاغذ بی‌خط» ناصر تقوایی را حد فاصل انقلاب تا وحیدیه تمام کردم. خلاصه که خیلی چرخیدم و خیلی آفتاب تهران خورده‌ام. خاســتگاهم اما طبقه متوسط اســت، متوسط به لحاظ اقتصادی یک ذره پایین و به لحاظ فرهنگی رو به بالا.

امروز که با این شرایط زندگی نمی‌کنید!

حالا خانه‌ام سعادت‌آباد اســت اما خاســتگاهم هنوز جاهایی اســت که از آنها خاطره دارم. من آدم تا خرخره احساساتی هستم. هنوز خواب خانه مادرم را می‌بینم. اینکه کسی بخواهد گذشته‌اش را ترک کند، بهای سنگینی دارد و من نمی‌خواهم این بها را پرداخت کنم.

به نظرم علاقه‌تان به گذشته باعث شده در خلق شخصیت‌های فیلمنامه‌های‌تان ایده‌آل‌گرا شوید.

ممکن اســت آدم ایده‌آل‌گرایی باشم اما این اتفاق با دید و سلیقه خودم افتاده اســت. من به عنوان یک انسان افکار خودم را دارم. وقتی فیلمنامه‌ای به من سفارش داده می‌شود، من باید آن را بنویسم. شما که نمی‌توانید این فیلمنامه را بنویسید چون به شما سفارش نداده‌اند. همانطورکه من نمی‌توانم افکار شما را بنویسم چون یا نمی‌دانم چیست یا این افکار را بلد نیستم. 

من آن چیزی که بلد هستم و فکر می‌کنم درست اســت، باید بنویسم. اتفاقا من خیلی کم تخیل می‌کنم و بیشتر می‌بینم. ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که متاسفانه یا خوشبختانه در آن خیابان به خیابان تا زانو در سوژه فرو می‌روید. هر کسی هم یک مدل از این سوژه‌ها را انتخاب می‌کند. یکی مدل رئال‌تری را انتخاب می‌کند و یکی مثل من واقعیتی را انتخاب می‌کند و در عین حال در روایت داســتانش به غلو که از اصول نمایش اســت پایبند می‌ماند. اما در مورد آرمان‌گرایی باید بگویم، آرمان‌گرایی مطلق برای من خانواده‌ و وطنم اســت؛ وطنی که با اعتقادات خودم منطبق اســت. بعد از آنها می‌توانم بقیه چیزها را ببینم و درک کنم.

این پایبندی‌تان به خانواده باعث می‌شود همیشه داســتان سه نسل مختلف را به صورت همزمان و موازی در فیلمنامه‌های‌تان دنبال کنید؟

از آنجایی که عمر طولانی ندارم، دلم می‌خواهد هر سه نسل را با خودم داشته باشم. از طرفی فکر می‌کنم نسل امروز از آرمان‌هایی که در ذهن من بود، فاصله گرفـــــته اســت. بله، کار نمایش سرگرم کردن مردم اســت و هیچ رســالت دیگری به جز این ندارد. حالا در این داســتان‌های سرگرم‌کننده تو می‌توانی حرف‌هایی پیدا کنی که مخاطب آن را بشنود. 

من شرایط معلم شدن ندارم و به همین خاطر تجربیات زندگی‌ام را در فیلمنامه‌هایم می‌آورم. آرمانگرایی من فالاچی‌وار نیست، ناهنجاری نیست. این را هم بگویم که از نظر من آرمان‌گرایی با کمال‌گرایی فرق دارد. من آدم کمال‌گرایی نیستم مگر در مورد دخترم. من درباره خانواده و وطنم آرمانگرا هستم. وطنم را هم تیم ملی فوتبال نمی‌بینم. یعنی این چیزها نمی‌تواند خیلی خوشحالم کند. انتخابات می‌تواند خوشحالم کند، اینکه مردم به دانایی می‌رسند و از بی‌تفاوتی خارج می‌شوند و رای می‌دهند، برایم خیلی دل‌انگیز اســت.

شما خودتان از تغییر جامعه حرف می‌زنید و از رسیدن به آگاهی، چطور می‌شود در این شرایط از مردم انتظار داشت به سمت سنت‌ها و گذشته‌ای برگردند که از آن عبور کردند؟ اتفاقی که شما در فیلمنامه‌های‌تان مردم را به آن تشویق می‌کنید.

تلویزیون در طول یک ســال چند سریال می‌سازد؟ مثلا اگر بگوییم ٣٠ سریال و ۶٠٠ برنامه ترکیبی در طول یک ســال با محوریت جوانان ساخته می‌شود، در این میان فیلمنامه‌هایی که من دو ســال یک‌بار می‌سازم، گم اســت. همه آنهایی که این برنامه‌ها را می‌سازند، می‌توانند جامعه را متغیر ببینند و من هم در فیلمنامه‌هایم می‌توانم فلاش‌بک‌هایی به گذشته بزنم. خانواده من اهل مونولوگ بودند. کوچک‌ترها ساعت‌ها پای حرف بزرگ‌ترها می‌نشستند و ساعت‌ها به حرف آنها گوش می‌دادند. به خصوص من که هفتاد نسلم تهرانی بودند. حسین رمضون‌یخی پسرخاله پدرم بود. 

پدرم، ناصر بتول، یکی از آدم‌های بنام بازار تهران و پر از خاطرات جذاب بود. مادرم هم به همین شکل. به غیر از خانواده، دارم کسانی را که ساعت‌ها درباره خاطرات‌شان با هم حرف می‌زنیم. آدم‌هایی که نمی‌توانم اسم‌شان را بیاورم چون شما اجازه چاپ اسم آنها را هم ندارید! من با مرام و مسلک این آدم‌ها جلو می‌روم. میان این همه برنامه و در شرایطی که فضای مجازی همه‌چیز را اشغال کرده اســت، هر دو ســال یک فیلمنامه این‌چنینی به نظرم اتفاق عجیبی نیست. 

این را هم درباره فضای مجازی بگویم که نیمی از آن به اشغال اوباش درآمده اســت. آن اوباشی که به فلان فوتبالیست آرژانتینی و فلان بازیگر که از نامزد ریاســت‌جمهوری حمایت کرده، فحش می‌دهند! 

من و بهرنگ توفیقی ٣٠، ۴٠ کامنت را از صفحه مجازی‌مان پاک نکردیم. از آنها اسکرین‌شات گرفـــــتیم که بعدها بگذاریم روی صفحه‌مان و بگوییم اینها منتقد سریال «لبخند رخساره» بودند. هیچ لفظی کمتر از فحش به اموات و ناموس، بچه، مادر، خواهر در این کامنت‌ها نیست. برای همین می‌گویم تلویزیون همچنان نجیب‌تر اســت و تو حیرت می‌کنی چطور این اوباش به خودشان اجازه این اظهارات را می‌دهند. من به دلیل خیلی شخصی در فضای مجازی حضور دارم و می‌خواهم از خودم یادگاری‌هایی برای دخترم به جا بگذارم.

فکر می‌کنید دختر شما، بعدها که بزرگ‌تر شد، می‌تواند با دنیایی که پدرش در فیلمنامه‌هایی که نوشته، ارتباط برقرار کند؟ او به مناسبات و اید‌ه‌آ‌ل‌های دنیای شما تن می‌دهد؟

من تلاشم را می‌کنم. تهش این می‌شود که خوشبختی تنها در این اســت که زندگی را به شیوه خود سپری کنی. این حرف من نیست و بزرگی این حرف را می‌گوید. من به او می‌گویم از این شیوه زندگی کردن و احترام گذاشتن به بزرگ‌تر، جواب گرفـــــته‌ام. از احترام و عشقی که به مادرم داشتم لذت بردم و جواب گرفـــــتم. 

تنها عشقی که در زندگی‌ام تجربه کردم مادرم و بعد از آن با درجه پایین‌تر دخترم اســت. حیاتی این اســت من کارم را انجام دهم اما اگر او دنیای مرا نپذیرفـــــت مانعش نمی‌شوم. آنجایی که سقوط می‌کند مانعش هستم اما بقیه زندگی‌اش برای خودش اســت. در مورد همسرم هم همینطور اســت. از بی‌اهمیت‌ترین چیز که پوشش اوست گرفـــــته تا تفکراتی که دارد، همه مال خودش اســت. من ازدواج نکردم کسی را شبیه خودم کنم. 

مگر من چه هستم که بخواهم کسی را هم شبیه خودم کنم! او شبیه خودش اســت و من هم شبیه خودم! آنهایی که می‌گویند زن و شوهرها به مرور شبیه هم می‌شوند درست می‌گویند، اما من تلاش کردم این اتفاق نیفتد تا زندگی‌ام راکد نماند.

پررنگ بودن نقش زنان در کارهای‌تان هم از همین دیدگاه می‌آید؟

زنان در جامعه ما احترام ویژه‌ای را که باید داشته باشند، ندارند. احترام زن‌ها نه تنها از مردها کمتر نیست، بلکه باید بیشتر هم باشد. من در جامعه زن‌هایی را می‌بینم که درگیر انواع و اقسام ظلم‌ها شده‌اند و همچنان فداکارانه ایستاده‌اند. در خانه ما مادرســالاری بود. به معنی غلیظش نه، اما یاد گرفـــــتیم مادرمان طریقه خودش را دارد و پدر هم طریقه خودش را. یاد گرفـــــتیم بخشی از خانواده می‌تواند مذهبی باشد و بخشی هم می‌تواند غیر‌مذهبی بماند. 

زن‌ها همیشه نقطه اتکای فیلم‌های من بودند. یادم اســت مدیریت وقت شبکه، زمان پخش «رستگاران» به من می‌گفت خیلی فمینیستی می‌نویسی اما من به او گفتم فمینیستی نیست، واقعیت اســت! 

در «لبخند رخساره» هم آتنه نامی اســت که گذشته‌ای را برای خودش رقم زده اســت. درست یا غلط به هر حال جبران کردن را بلد اســت و می‌خواهد برای پسر همسر سابقش جبران کند. کاری به سیاســت ندارم، اما می‌خواهم بدانم همه آنهایی که برای جنگ رفـــــتند اهداف سیاسی داشتند؟! نه! نداشتند. همه مادرهایی که فرزندان‌شان را به جبهه فرستادند، به جای خیلی‌ها تاوان دادند! در مملکتی که زن‌ها پیشتاز فداکاری بودند باید نصف مردها ارث ببرند! ما در تقسیم ارث خانوادگی‌مان به این شیوه عمل نکردیم، و همه اندازه هم سهم بردند. 

اینها اعتقادات شخصی‌ام اســت و ممکن اســت بعضی‌های‌شان درست و بعضی هم غلط باشند اما من باید با همین اعتقادها جلو بروم. در «لبخند رخساره» ریشه همه مشکلات آتنه از جایی شروع شد که شوهرش به او تهمت زد. او دیگر نتوانست زندگی کند. تهمت آدم را پیر می‌کند. من برادری داشتم که مجروح جنگی بود و آن شبی که رفـــــت آی‌سی‌یو و فردایش فوت کرد حرف عجیبی به من زد. 

گفت سعید اگر روزی زنت را تحقیر کردی، آن زن دیگر برایت زن نمی‌شود! می‌دانست من آن زمان سر پر شر و شوری دارم و این جمله همیشه در گوشم زنگ می‌خورد. این را هم بگویم که گاهی دلم برای گذشته و دوران جنگ تنگ می‌شود چون به نظرم آدم‌های جنگ خیلی مهربان‌تر از آدم‌های صلح بودند.

شما از مهربانی حرف می‌زنید در حالی که شخصیت‌های سریال «زیر پای مادر» همه‌شان از ابتدا تا انتها با خشم درونی زندگی می‌کنند.

چون در یک جامعه عصبانی و خشمناک زندگی می‌کنند. در یک بازی فوتبال بازنده و برنده چنان تو را درگیر خشونت می‌کنند، که حیرت می‌کنی. در انتخابات بخش بازنده بلایی سر برنده می‌آورد آن هم با مشت‌های گره کرده که تو می‌مانی! در این مملکت سر یک جای پارک آدم می‌میرد. من هر روز در خیابان دعوا می‌بینم. 

آدم‌ها با همین اعصاب خراب به خانه می‌روند و برای اعضای خانواده‌شان تصمیم‌گیری می‌کنند. این را هم بگویم که جامعه ما جامعه مونولوگ اســت. من ساعت‌ها می‌توانم حرف بزنم و این ناشی از خودخواهی و بیماری خود فیل‌بینی من اســت. همین خودخواهی باعث می‌شود، مجری تلویزیون در یک برنامه بگوید من صدای ملتم! او این حرف را بر چه اساس می‌زند؟! همه خودشان را صدای ملت می‌دانند! 

جامعه ما عصبانی اســت. حالا تو می‌خواهی همه مشکلاتت را با یک سریال حل کنی؟ می‌خواهی قیمت دلار را با یک سریال پایین بیاوری یا گرانی را کم کنی؟ هر چند که اوضاع اقتصادی این روزها نسبت به گذشته خیلی بهتر شده اســت. حالا تو جرات داری این مســاله را در فضای مجازی بنویسی!

چه لزومی دارد این عصبانیت را در شخصیت‌های فیلم ببینیم، همان چیزی که همیشه از آن فرار می‌کنیم؟ شاید به همین واسطه مردم به خشونت تشویق شوند!

من بلد نیستم کار دیگری بکنم. ممکن اســت خیلی‌ها از این عصبانیت عبور کنند و از آن طنز بسازند، مثل محسن تنابنده و سیروس مقدم که سریال «پایتخت» را ساختند. من فکر می‌کنم، تلویزیون مثل یک ویدیوکلوبی اســت که باید هر نوع برنامه‌ای در آن باشد. اگر اینطور نیست، ضعف دارد. طبق آماری که من دارم می‌دانم «لبخند رخساره» با خانواده‌ها ارتباط برقرار کرده، البته با یک بخشی هم ارتباط برقرار نکرده چون می‌خواهند بخندند و شادی کنند. پس باید دنبال این باشیم چرا امســال در این ویدیوکلوب فیلم طنز نیست. 

تخصص من این اســت اما در این ویدیوکلوب باید «وضعیت سفید» و «پایتخت» هم باشد. من به شخصه از اینکه تلویزیون به عقب برگشته و مثل ســال‌های قبل برنامه‌های ترکیبی حیاتیان‌محور و بازیگر‌محور می‌سازد ناراحتم، اما خب باید بپذیریم که رامبد جوان حال مردم را خوب می‌کند. من می‌گویم نباید به اینجا برمی‌گشتیم اما حالا که برگشتیم دم رامبد جوان گرم! 

مادر خودم در دوره‌ای افسرده بود و خیلی وقت‌ها با سریال‌های مهران مدیری می‌خندید. من هم به همین خاطر همیشه جناب آقای مدیری را دعا می‌کردم. اما تلخ بودن هم یک ژانر اســت. با این همه انگار امســال ایام سوگواری در تلویزیون بیشتر بود و پدر سریال ما را هم با همین ایام سوگواری درآوردند. اما در کل کسی نباید توقع داشته باشد برنامه‌های تلویزیون مشکلات جامعه وقتی حل می‌شود که به دولت به عنوان تدارکات‌چی نگاه نشود و اجازه بدهند کارش را کند.

شما که گفتید دچار ممیزی نشدید؟

فیلمنامه تغییر نکرد اما پخش آن تغییر کرد. مثلا من سکانس عروسی دارم و قرار اســت موسیقی متناسب با این سکانس روی آن گذاشته شود اما به خاطر همزمانی با روزهای سوگواری، موسیقی غمگین روی این سکانس می‌گذارند. من گفتم خب سریال را پنج روز پخش نکنید! اما نپذیرفـــــتند. تازه پخش شبکه یک بهترین میزان همکاری را با ما کرد. به آنها هم می‌گویند پنج روز سوگواری اســت و چاره‌ای ندارد. «لبخند رخساره» اصلا برای ماه رمضان نبود.

در نهایت پخش سریال در روزهای ماه رمضان که به نفع شما شد.

این ششمین کار من اســت که در ماه رمضان پخش می‌شود و بگویم پخش سریال در ماه رمضان هیچ خیری ندارد. اتفاقا حاشیه زیاد دارد و همه می‌خواهند درباره آن نظر ‌دهند. البته صفر تا صد یک پروژه من نیستم. مثلا امســال جناب آقای زند وکیلی برای سریال ما خواند و من صدایش را خیلی دوست دارم اما انتخاب من نبود.

یعنی شما موقع فیلمبرداری سر صحنه نمی‌روید؟

چرا. برایم این حیاتی اســت چیزی که نوشتم درست اجرا شود. البته چیزی که نوشتم وحی منزل نیست. همه نظر می‌دهند اما آره یا نه نهایی را من می‌گویم. من زرنگ‌تر و باهوش‌تر از آن هستم که بخواهم برای کارگردان تعیین تکلیف کنم.

اما با هر کارگردانی هم کار نمی‌کنید.

آن کارگردان باید به دنیای من نزدیک باشد. با کارگردان‌های زیادی کار کردم، اما باید همدیگر را بفهمیم. اگر همدیگر را نفهمیم اصلا نیازی به کار کردن نداریم. شما اصلا تصور نکن من از این کار دنبال پولم. نه گفتن به خیلی‌ها برایم سخت اســت.

در همین فضایی که کار می‌کنید، چقدر پذیرای نقد هستید؟

خیلی کم. اولا به خاطر اینکه تو معمولا به اکثریتی که از کارت رضایت دارند، بیشتر می‌بالی و در ثانی بیشتر آنهایی که نقد می‌کنند را نمی‌شناسی. مثلا اگر حمید از من انتقاد کند یا هادی مقدم‌دوست، چون می‌شناسم‌شان حرف‌شان را گوش می‌کنم، اما خیلی از منتقدها را نمی‌شناسم.

این منتقد گاهی می‌تواند مخاطب باشد.

مخاطب همیشه حق دارد چون با پول او این سریال‌ها ساخته می‌شود. اما اگر همزمان با این سریال برنامه مورد علاقه او از شبکه دیگری پخش شود عصبانی نمی‌شود. من در مقابل مخاطب دستم بالاســت.

پس در حالت عادی اگر نقد منصفانه‌ای چه از طرف مخاطب و چه منتقد بشنوید، می‌پذیرید. چون خیلی‌ها می‌گویند سعید نعمت‌الله تحمل شنیدن نقد را ندارد!

تحمل شنیدن نقد از هر کسی را ندارم. گاهی بحث‌هایی مطرح می‌شود که اگر منتقد فقط یک‌بار یک کتاب فیملنامه‌نویسی را ورق بزند، جواب سوال‌هایش را پیدا می‌کند.

خودتان چقدر منتقد کارهای‌تان هستید؟

خیلی وقت‌ها. گاهی از نوشتن یک سکانس با همه حساسیت‌هایی که به خرج می‌دهم، پشیمان می‌شوم.

اخیرا اتفاقی در نشست خبری سریال «زیر پای مادر» افتاد که از قضا درراســتای عصبانیتی اســت که در سریال دیده می‌شود، همان چیزی که از مواجهه با آن بیزاریم. این اتفاق را چطور ارزیابی می‌کنید؟

ما در کشوری زندگی می‌کنیم که ناچاریم سیاســت‌زده باشیم چون همه حق و حقوق‌مان را نمی‌دهند. در روزهای پیش از انتخابات می‌دیدیم مشاوران فلان کاندیدا به نامزدشان می‌گفتند فلان تهمتی که زدیم چقدر به رای‌مان اضافه کرده اســت! جامعه هم به همین سمت گرایش پیدا کرده اســت. من در آن نشست نبودم اما می‌دانم جلسه نقد و بررسی نبوده و جلسه‌ای برای خبررسانی بوده اســت. 

خبرنگارهای آن جلسه حیاتیان بودند. اتفاقاتی که در آن جلسه افتاد نباید در یک جلسه خبری می‌افتاد. بعد از آن جلسه پستی را در اینستاگرامم گذاشتم با این متن که بهناز جعفری بودن سخت اســت و به واسطه آن خیلی‌ها به من حمله کردند. ماجرا این‌طور بود که کنفرانس خبری تمام شده بود و بهناز شروع می‌کند به پرخاشگری بدون اینکه بداند جلسه نقد و بررسی نیست. اگر من بودم این اتفاق‌ها نمی‌افتاد چون این آدم‌ها یک احساس احترامی برایم قایلند. من دلم می‌شکند به جناب آقایی با آن سن و ســال بگویند شما انگار خماری! اما می‌خواهم بگویم بهناز این حرف را نزده اســت. 

این حرف‌ها فرمایشات آن داروهایی اســت که او مصرف کرده بود. شما نمی‌دانید ام‌اس چه معضلاتی دارد. من در پروژه دیدم. به همین خاطر می‌گویم آن حرف‌ها، فرمایشات قرص‌هاســت. من از بی‌ادبی او حمایت نکردم و تا آخر ماجرا هم پایش هستم. اتفاقا پای کسی هستم که با او قهرم. اگر از او حمایت نمی‌کردم آن سعید نعمت‌الله‌ که خودم می‌شناسم نبودم. در نهایت عذرخواهی برای میزبان اســت. میزبان می‌تواند دل شکسته آن آدم را به دست بیاورد. من از تهیه‌کننده سریال می‌خواهم از حیاتیانان آن نشست دلجویی کند. اما چیزی هم شنیدم که در آن نشست گفتند ما شما را بهناز جعفری کردیم! این حرف‌ها هم به نظرم درست نیست. اگر قرار به این ادعا باشد، تنها خدا می‌تواند چنین ادعایی کند نه بنده او. الان اگر کار ما پربیننده شده مطبوعات برای ما کاری کردند؟ اگر کردند دمشان گرم، اگر هم نکردند که هیچ. من فکر می‌کنم خدا می‌تواند این ادعا را کند.

مدیوم تلویزیون با سینما فرق دارد. رسانه‌ها می‌توانند نقش موثری در حوزه سینما داشته باشند اما تلویزیون فقط به اقبال مخاطب بستگی دارد چون کافی اســت تلویزیون را طریقهن کنید.

بله درست اســت. من همیشه در مورد حمید نعمت‌الله گفته‌ام مطبوعات نقش بسزایی درباره او داشتند. خود حمید یک کاریزمای عجیب و غریبی دارد. یک کمال‌گرای تنبل. اما مطبوعات در مورد آثار تلویزیون هم می‌توانند موثر باشند.

در همه این ســال‌ها روندی که داشتید را دنبال کردید، چه اتفاقی افتاده که از ایده‌آل‌هایتان کوتاه نیامدید؟

یکی از همکاران مطبوعاتی شما چند وقت پیش گفت من واقعا به ایمان تو غبطه می‌خورم. دو چیز در زندگی من وجود دارد که اجازه نمی‌دهد حالم بد شود. نمی‌خواهم سیاســتمدار شوم و اصلا چقدر بد اســت که آدم سیاســتمدار شود حتی از نوع خوبش که جناب آقایان خاتمی و روحانی هستند، پس این حرف‌ها تبلیغاتی نیست! 

من خدا را وقتی احساس کردم که از او خواســتم مادرم شش‌ماه بیشتر زنده بماند و او شش‌ماه بیشتر زنده ماند! من در زندگی خدا را دارم و همسر و دخترم را. اما دلم برای خیلی چیزها تنگ شده اســت. چرا باید آدم‌های جنگِ جامعه ما از آدم‌های صلحش مهربان‌‌تر باشند؟ خیلی حرف‌ها در دلم اســت که نمی‌توانم بزنم چون زندان‌ها به اندازه کافی برای همه جا دارد. 

روزی که جناب آقای روحانی مورد تمسخر قرار گرفـــــت من مورد تمسخر قرار گرفـــــتم چون به او رای دادم. یک چیزی هم درباره تلویزیون وجود دارد که همه بخش آن را سیاســت‌زده نکنیم. ما بخشی به نام نمایش داریم که یک سری آدم‌های باشرف در آن کار می‌کنند و یک سری هم سفارش می‌گیرند. من هیچ‌وقت سفارش نگرفـــــتم چون سفارش‌پذیر نیستم! هر کسی از «لبخند رخساره» خوشش نیامده من قول می‌دهم در کار بعدی‌ام جبران کنم، اما واقعیتی وجود دارد که تو نمی‌توانی همه را راضی نگه داری. راضی کردن همه از اعتقادات آدم کم می‌کند و شدنی هم نیست. شاید به همین خاطر از ایده‌‌آل‌هایم کوتاه نمی‌آیم.

داغترین اخبار و رویداد های ایـــران و خارج
این مطلب در این ساعت از سایت توما در بخش خبری ارســال گردیده اســت
این بخش شامل خبر های ورزشی نیز میباشد
میتوانید خبر فوق را به اشراک بگذارید

نوشته سعید نعمت‌الله از «زیر پای مادر» می‌گوید اولین بار در مجله آنلاین توما. پدیدار شد.

مشخصات

مطالب پیشنهادی ما